تبليغاتX
پشت هیچستان

پشت هیچستان

همواره روحی مهاجر باش به سوی مبدا! به سوی پشت هیچستان . . .

روزگار غریبیست

دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی دوستت می دارم

دلت را میبویند

                    روزگار غریبیست نازنین

و عشق را

کنار تیرک راه بند

تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را

         به سوخت بار سرود و شعر

                                             فروزان می دارند.

به اندیشیدن خطر مکن.

                                روزگار غریبیست نازنین

آن که بر در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند

بر گذرگاه ها مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

                                   روزگار غریبیست نازنین

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری

برآتش سوسن و یاس

                             روزگار غریبیست نازنین

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

                                                                                 شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 11:5  توسط بیدل  | 

درد مشترک

. . .

اشك رازي ست
لبخند رازي ست
عشق رازي ست
اشكِ آن شب لبخند عشقم بود

. . .

قصه نيستم كه بگويي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني
يا چيزي چنان كه بداني...

من درد مشتركم
مرا فرياد كن

. . .



درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با تو سخن مي گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه هاي تو را دريافته ام
با لبانت براي همه لبها سخن گفته ام
و دستهايت با دستان من آشناست
در خلوتِ روشن با تو گريسته ام


براي خاطر زندگان,
و در گورستان تاريك با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا كه مردگان اين سال
عاشق ترينِ زندگان بوده اند

دستت را به من بده
دستهاي تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخن مي گويم
به سان ابر كه با توفان
به سان علف كه با صحرا
به سان باران كه با دريا
به سان پرنده كه با بهار
به سان درخت كه با جنگل سخن مي گويد
زيرا كه من
ريشه هاي تو را دريافته ام
زيرا كه صداي من
با صداي تو آشناست.

من درد مشترکم

مرا فریاد کن . . .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 10:22  توسط بیدل  | 

نوشیدن شراب روحانی از جام مقدس . . .

جامی که در میان مسیح و مری مگدلین قرار گرفته . . . اونو می بینید ؟؟؟

. . .

فکر کنم که باید داوینچی رو فراتر از یک نقاش رنسانسی ببینم!

حقیقت زن از نگاه داوینچی چیه ؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 9:55  توسط بیدل  | 

شکوه رستن

 . . .

چگونه خاک نفس می کشد ؟ بیاموزیم :

شکوه رستن ، اینک ،

طلوع فروردین

گداخت آن همه برف ،

دمید این همه گل،

شکست این همه رنگ !

زمین به ما اموخت:

ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم

مگر کم از خاکیم ؟

نفس کشید زمین، ما چرا نفس نکشیم؟

 

. . .

. . .؟؟؟


فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 13:10  توسط بیدل  | 

بــگذار تــا مــقابل روي تـــو بــــگذريـم               دزديــده در شـمايل خــوب تو بنـگريــم

شوقست در جدايي و جورست در نظر              هـم جـور به که طاقـت شـوقت نياوريم

روي ار بروي ما نکني حکم از آن تست              بـازآ کـــه روي در قدمانــت بگــستريـم

مـا را سريست با تو که گر خلق روزگار              دشمن‌شوند وسربرود هم بر آن سريم

گفتي زخـاک بيشترند اهـل عـشق من             از خـاک بيشتر نـه کــه از خـاک کـمتريم

مــا با توايـم و بـا تو نه‌ايـم اينت بلعجب              در حلـقه‌ايم با تـو و چــون حلقه بر دريم

نـه بوي مهر مي‌شنويم از تو اي عجب              نـه روي آنــکه مـهر دگــر کـس بـپروريم

از دشــمنان برنــد شــکايت بدوســتان              چون‌دوست‌دشمنست‌شکايت کجا بريم؟

 . . . ؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 11:17  توسط بیدل  | 

شط شیرین من

 . . .

 

ای تکیه گاه و پناه
زیباترین لحظه های
پرعصمت و پر شکوه
تنهایی و خلوت من
ای شط شیرین پرشوکت من

ای با تو من گشته بسیار
درکوچه های بزرگ نجابت
در کوچه های ظاهر نه بن بست عابر فریبنده ی استجابت
در کوچه های سرور و غم راستینی که مان بود

در کوچه باغ گل ساکت نازهایت
در کوچه باغ گل سرخ شرمم
در کوچه های نوازش
در کوچه های چه شبهای بسیار
تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن
در کوچه های مه آلود بس گفت و گو ها
بی هیچ از لذت خواب گفتن

در کوچه های نجیب غزلها که چشم تو می خواند
گهگاه اگر از سخن باز می ماند
افسون پاک منش پیش می راند

ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک
ای شط زیبای پر شوکت من
ای رفته تا دوردستان
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
روشنترین همنشین شب غربت تو؟
ای همنشین قدیم شب غربت من

ای تکیه گاه و پناه
غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی مانده از
نور
در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه
در کوچه های چه شبها که کنون همه کور
آنجا بگو تا کدامین ستاره است
که شب فروز تو خورشید پاره است؟

. . .

. . .

leonid_afremov_art_work_1.jpg Love image by migdumaual


پ.ن : نقاشی اثر لئونید آفرموو

شعر از مهدی اخوان ثالث ( این شعر رو فروغ فرخزاد خیلی قشنگ خونده ، اونم حتما گوش کنید . . .)

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 11:25  توسط بیدل  | 

فاصله . . .

. . .

میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ایست . . .

چرا نگاه نکردم . . .؟

چرا نگاه نکردم . . .؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 11:22  توسط بیدل  | 

سردرگمی . . .!

Expressionism

. . .

ما همقطارنی رنجوریم . . . ناتوان از درک حقیقت یکدیگر . . . !!!


پ.ن:نقاشی اثر جوزف مینتون
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 9:48  توسط بیدل  |